اتاق آبی

 

من امتحانا تموم شه بر می گردم تازشم می خوام برم بلاگ اسپات!
+ hesam ; ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

فرياد

فریادرو نخوندید؟ برید بخونید دیگه!

+ hesam ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

الهه...

از وبلاگ بلبشو




در دیار آندره هر فرد مختار بود تا هر خداوندی را که تمایل داشت اختیار کند.
سیلیوان نیز مانند دیگر همخاکان خود خداوندی گزیده بود. او صداقت و راستی را سزاوار پرستش خاکساری و فرمانبرداری میدانست.
خدای سیلیوان راستی بود و صداقت…
اما خللی که روح او را میآزرد این بود که در تمام اقوام و آشنایان وی هیچ بنی بشری یافت نمیگشت که همکیش وی بوده و راستی را بپرستد…
او در نیایش و پرستش نیز بماننده دیگر امور معاش خویش تنها و طاق بود…و یا شاید هم به علت همین یگانگی در پرستش راستی و این آئین و دین منحصر به فرد بود که در دیگر امورخاکی اش نیز تنهائی را همدم خود میدید.
… تا اینکه روزی او دیگری را یافت…دیگری نیز مثال وی راستی را میستود و صداقت را فرمانروای عالم جنس و عالم غیر میدانست…
آری ..همه چیز بر طریق مراد بود…
آن دو همراه با خدای خویش و راه خویش عجین شده و طبقات و تبعات شادی و کامیابی و رشد را یک به یک از نظر میگذراندند.
سیلیوان دیگر دیگری را داشت….تنها نبود.
تا اینکه روزی دیگری آنچه را که نباید بیان میکرد ویا آنچه را که باید کروری زودتر هویدا میساخت، عیان نمود: من تو را فریفتم من راستی را خداوندگار خویش نمیدانم…این راستی نیست که فرامینش بر فرایض و عرایض و راه و رفتار من حکم میراند….
دیگری ، دیگر او را تنها گذارده بود در میانه راه.
همین کفایت مینمود تا سیلیوان با شور افزون و توان و انگیزه پایدارتر به تسبیح و تنزیه راستی و صداقت پردازد.
تا اینکه دیگر روز که به نتهائی سرگرم و سرخوش به عبادت و شکرگذاری در بارگاه صداقت بود، نوائی وحی گونه بر او نزول نمود که: حال که دیگری هم رازش را بر تو آشکار ساخت دلیلی نیست که من بر نیرنگ خود بیش از این پا فشارم، ای بنده مؤمن راستی…من تو را خدعه زده ام..من فرمانروا و خداوندگار ملکوت و کائنات نبوده و نیستم، آنچه که بر زمین و زمان و آسمان حکم میراند به قطع چیزی جز راستی و صداقت است….
الهه راستی با او به راستی نیامخته بود...
و سیلیوان آنک معنای تنهائی را نیک چشید…
+ hesam ; ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

این آقا خیلی باهوشه الانم سالگرد تولدشه البته چند وقته که مرده حیف شد واقعا!!!

+ hesam ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

نرگس

این داستان و داستان اکو هر دو برگرفته از یک افسانه یونانی هستند توصیه می کنم قبل از این داستان . داستان اکو را بخوانید.و اما داستان نارکیسوس:

آیترا : چگونه پسرم می تواند عمری طولانی داشته باشد؟
ترسیاس : تنها در آن صورت او را عمری طولانی خواهد بود که خود را نشناسد.

متولد شد مثُل زیبایی .
زیباترین خانه ها برتزین مکانها از آن اوست اوست که در بهترین ها خانه می کند .

اندامی موزون چشمانی با هاله ای از غرور و فروغی خاموش نشدنی .

با هاله ای از غرور

زیبایی او دخترکان را فرا می خواند و غرورش آنها را پس می زد .

دختر های بسیاری خواستار نارکیسوس بودند اما او را با هیچ یک از آنان کاری نبود .

کاری نبود

آیا اگر بلا نبود خدایان یاد می شدند؟

روزی یکی از پریانی که نارکیسوس با او بسیار مغرورانه رفتار کرده بود به درگاه خدایان چنین دعا کرد "ای کاش او نیز به یاری دلبازد و آنچنان شود که هیچگاه بر آنچه خواهد دست نیابد"

خدایان کار خود می کنند اگر آنچه آنان خواهند خواهی مستجاب می شود!

تشنه بود به دنبال آب رفت . در آن حوالی برکه ای بود با آب گوارا بیشه کاملا ساکت بود نه گله ای در آن حوالی رفت و آمد داشت نه آدمها و پریان از آنجا می گذشتند برکه ای نقره ای رنگو آرام کفی آب برداشت هنور سیراب نشده بود که تشنه تر گشت . دلباخت . به تصویر درون برکه به آن موهای لخت طلایی به گونه های سفید بی مو به گردن چون عاج و به آن صورت زیبا دلباخت دستی در آب زد تصویر از میان رفت فریاد کشید .
هرگز به فکرش نرسید که آن تصویر تصویر خودش است .

هرگز
اشک از چشمانش جاری شد تصویر دوباره از میان رفت فریاد بر آورد
روزها و شب ها همان جا ماند به دنبال غذا نمی رفت و جرات نوشیدن آب نداشت نه او را توان در بر گرفتن یار بود نه توان گریستن از برای او .
هر روز ضعیف تر می شد عشق او را چون طعمه ای درون تار عنکبوت اسیر کرده بود .
چگونه ایت که ما را دو کف آب بیش فاصله نیست حال آنکه گذر از این دو کف چون گذر از اقیانوس است؟
چون شمعی آب و چون شبنم افتاده در مقابل آفتاب تمام شد . هر روز لاغر تر از روز پیش دیگر او را جانی نمانده بود

نارکیسوس فریاد کشید حیف
اکو تکرار کرد حیف

بدرود ای چهره که بیهوده به تو دلباخته ام
بیهوده دلباخته ام.

نارکیسوس سر خسته اش را بر روی علفهای سبز گذاشت غرور به خانه دیگری رفت و مرگ آن چشمان را که شگفت زده زیبایی خود بودند بست.

بعد ها بدن او در هیچ نقطه ای از دنیا دیده نشد اما در اطراف آن برکه گلی را یافتند که هسته زرد رنگ داشت که گلبرگهای زرد دورادور آن را پوشانده بودند



+ hesam ; ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

- زمين هم لرزيد.

-بزرگ کوچکتر از آن است که پرستيده شود.

-فردا نرگس را ياد می کنم
.
+ hesam ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

پيچ

گشتم . بسيار گشتم . در نورديدم همه را و بر گشتم .

يک زيرزمين متروک خاک گرفته . هواکشی که می گردد و به صدای نور طنين می دهد.

عاشق در آسمان به دنبال معشوقه می گردد .

پنکه سقفی می چرخد .

گل می رويد.

آب می چرخد و فرو می رود.

راننده تاکسی کرايه ها را جمع می کند .

پيچ می پيچد.

بگريز از احمقانی که گردش ابدی خود را صعود می پندارند و بگذار تا اينان در سقوط ابديشان بچرخند.
+ hesam ; ٧:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

۱۶ اسفند

خانه ات سرد است؟ خورشيد را در پاکت می گدارم و برايت پست می کنم...
+ hesam ; ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

رصد

این هم آخرین قسمت رصد صبر کردم تا هر وقت حالش بود این رو بنویسم ببخشید اگه دیر شد در ضمن لطفا کل داستان رصد رو بخونید و در مورد کلش نظر بدید اگر فقط یه نظرم باشه که ازش خوشم بیاد ادامه میدم ولی اگر نظری رو جالب ندیدم دیگه نمی نویسم!!!

26/13/52


خالی . دنیایی پر از خلا ، تاریکی و یه سری نقطه روشن که مثل کف روی آب در برابر عظمت این دریای سیاه ناچیز می نمایند . چرا اینقدر خالی؟ چیزی به ذهنش نرسید؟ شاید طرحی داشته ولی نتونسته اجراش کنه شایدم هیچ ایده ای نداشته شاید یه کار نیمه کارست ...شایدم خالی زیباتره شاید اگه شلوغ بود بی معنی می شد .


27/13/52

اصولا هر چیزی اولش خیلی مهمه طلوع در سیر خورشید غروب به عنوان شروع یه سیر دیگه اول یه داستان ، نگاه اولی که مردم با اون عاشق می شن و هزار تا چیز دیگه از جمله صبحانه می دونید از اون اول روز معلومه که روز شما خوبه یا بد اگر اولین حرکت شما حرکت موفقی باشه اگه اولین نگاهتون نگاهی نرم باشه اگه صبحانه خوب بخورید!روز خوبی خواهید داشت

28/13/52

چشمانش زیباست چشمانی که چون کلاغ در آن می نگرد خشک می شود رودخانه از حرکت باز می ایستد و آبشار از سقوط دست می شوید .
چه قدر ستاره شناس ها احمقند چه را رصد می کنند نادانان؟سیارههای پوک یا ستاره های بی فروغ را؟
بگذار همواره در جهلشان بمانند بگذار سیاره مرا نیابند بگذار با سیاه چاله هاشان خوش باشند
دریغ ، ای کاش فاصله را نمی آفریدی یا آنکه او را در میان ما نمی گنجاندی ذرات وجودم را تحمل دوری نیست تک تک پر می کشند او را می جویند و در فضای لا یتناهی گم می شوند و همچنان آنچه هست و می ماند فاصله است

joker/joker/joker

رفتم اتاق زیر شیروونی ،یکی از پایه های صندلی لق شده بود نشستم دریچه لنز رو برداشتم نگاه کردم خواب بود رفتم پایین گزارشها رو مرتب کردم یک ساعت گذشت اومدم بالا هنوزم خواب بود می شد از تلسکوپ استفاده دیگه ای هم کرد . می شد ستاره ها رو رصد کنم اما حالشو نداشتم تا صبح چندین بار رفتم و برگشتم خورشید به آسمان آمد . دانستم ! پنجره دوم باز شد نمی گم اونجا چی دیدم . دانستم که داستان رصد من به پایان رسیده . شاید هم داستان خود من.

+ hesam ; ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

عید غدیر خم بر همه شما مبارک باد.
-----------------------
اگه رصد رو نخوندید بخونید و نظر بدید...ممنون
+ hesam ; ٦:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()